از راه بزن بیرون، ای رندِ خطرپیشه!از خاکِ سکون بَرکن! ای تیشه بر این ریشه! در ترس چه میجویی؟ ای مدعیِ غیرت!در شک و یقین خو کن، با لذتِ این حیرت! من عاشقِ مطرودم! آوارهگیام! دودم!اسطورهی هرجایی، تاریخیِ نابودم! حرمتشکنِ خویشم، آرامشِ تشویشم!زندیقِ قسمخورده، با فاجعه همکیشم! تا قلبِ پرآشوبم، ویران شد و راحت شد!با وحشیِ چشمانش، الهامِ جراحت شد! آتش زد و رقصیدم، با ظلمت گیسویشمن نور شدم دیدم در مسلخِ ابرویش این شرمِ نجیبانه در واژه نمیگنجد!از شرم گذر کرده، در خانه نمیپاید! طوفانیِ احساسش، خاشاکِ غزل بردهرندانهترین داغش بر قلبِ خدا خورده افشین یدالهی پیرمرد مفلس...
ما را در سایت پیرمرد مفلس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 12:44